هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

241

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

سر گذارد . پيش از خارج شدن وى از مدينه ، پيامبر از طريق وحى در جريان اين موضوع ( جاسوسى ) قرار گرفت . در دم على و زبير را روانه ساخت و به ايشان فرمان داد تا به شتاب و پيش از آنكه از دست روند ، حركت كنند به فاصلهء چند مايل از مدينه به او رسيدند زبير پيش رفت و از وى در مورد نامه جويا شد . زن انكار كرد و به گريه افتاد ؛ زبير دلش به حال او سوخت او را رها كرد تا على را در جريان بىگناهى وى بگذارد و به او گفت : بازگرديم تا پيامبر را از اين وضع باخبر كنيم ولى على مىداند كه پيامبر بيهوده سخن نمىگويد بنابراين به زبير گفت ، پيامبر خود به اطلاع ما رسانده كه اين زن ، حامل نوشته‌اى براى اهل مكه است و تو مىگويى كه چيزى در دست ندارد ؟ آنگاه شمشيرش را از نيام بيرون آورد و به زن نزديك شد و به او گفت : سوگند به خدا اگر نامه را نشان ندهى ، رسوايت خواهم ساخت . وقتى زن چنين عزم جزمى را از وى ديد نوشته را از ميان گيسهاى بافته‌شدهء خود بيرون آورد و به او داد و على نيز آن را به پيامبر رساند پيامبر پس از گرد - آوردن مسلمانان ، نويسندهء نامه را فرا خواند . او در حالى كه از شدت ترس و لرزه بر اندامش افتاده بود ، او را تنبيه كرد و از تكرار اين كار بر حذرش داشت خداوند به همين مناسبت آيه ذيل را نازل فرمود : يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ كَفَرُوا بِما جاءَكُمْ مِنَ الْحَقِّ ، ( الممتحنة - 1 ) ( اى كسانى كه به خدا ايمان آورده‌ايد هرگز نبايد كافران را كه دشمن من و شمايند ياران خود بر گرفته طرح دوستى با آنها افكنيد در صورتى كه آنان به كتابى كه بر شما آمد از قرآن ، سخت كافر شدند ) . وقتى پيامبر كار آماده‌سازى سپاهش را به پايان رساند با ده هزار جنگجو از مدينه خارج شد و پرچم اصلى آن را به على ( ع ) سپرد ؛ ديگر پرچمها را ميان سران قبايل پخش كرد و راه مكه پيش گرفت . بنا به آنچه در روايت طبرى و بيشتر مورخان آمده در گذرگاه « ظهران » عباس بن عبد المطلب به ابو سفيان برخورد . ابو سفيان به قصد خبرچينى از مسلمانان ، از مكه بيرون آمده بود ؛ عباس بن عبد المطلب نزد پيامبر شفاعتش كرد و پيامبر از وى و از همهء گناهان و جناياتش حتى آنچه كه با عمويش حمزه كرده بود ، در - گذشت و او را به اسلام فرا خواند و به وى گفت : هان اى ابو سفيان آيا زمان آن فرا نرسيده كه بدانى من پيامبر خدا هستم . گفت : پدر و مادرم به فدايت تو چه اندازه بردبار ، بزرگوار و پرگذشت هستى و در مورد پيامبريت ، سوگند به خدا كه از درونم چيزهايى حس مىكنم . عباس به او گفت : عجله كن پيش از آنكه كشته شوى بگو لا إله الّا اللّه محمد رسول اللّه و او نيز پس از آن كه متوجه سرنوشت شومى كه در صورت پايبنديش به موضع خود در